صفحه در حال بارگذاري است! لطفا کمي صبر کنيد...
خدمات وبلاگ نويسان جوانStrict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-strict.dtd">|
دلم گرفته است . به ایوان می روم وانگشتانم را برپوست کشیده شب می کشم چراغ های رابطه تاریکند کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد کسی مرا به مهمانی گنجشکها نخواهد برد پروازرا به خاطر بسپار پرواز یک دل گرفته را................ + نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 14:30 توسط محمد |
مردي در جهنم بود كه فرشته اي براي كمك به او آمدو گفت من تورا نجات مي دهم براي اينكه تو روزي كاري نيك انجام داده اي فكركن ببين آن را به خاطر مي آوري يا نه؟؟ او فكر كرد و به يادش آمد كه روزي در راهي كه می رفت عنكبوتي را ديد امابراي آنكه او را له نكند راهش را كج كرد و از سمت ديگري عبور كرد فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنكبوتي پايين آمد و فرشته گفت تارعنكبوت را بگير و بالا برو تا به بهشت بروي.مرد تار عنكبوت را گرفت درهمين هنگام جهنميان ديگر هم كه فرصتي براي نجات خود يافتند به سمت تار عنكبوت دست دراز كردند تا بالا بروند اما مرد دست آنها را پس زد تامبادا تار عنكبوت پاره شود و خود بيفتد. كه ناگهان تار عنكبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد فرشته با ناراحتي گفت تو تنها راه نجاتی را كه داشتي با فكر كردن به خود و فراموش كردن ديگران از دست دادي . ديگر راه نجاتي براي تو نيست و بعد فرشته ناپديد شد + نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387 14:45 توسط محمد |
گفنگو با خدا خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم. خدا گفت :پس می خواهی با من گفتگوکنی؟ گفتم اگر وقت داشته باشید
خدا لبخند زد
وقت من ابدی است چه سوالاتی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی؟ چه چیز بیش از همه شما را در مورد شما مورد انسان متعجب می کند؟ خدا پاسخ داد000 این که انها از بودن دز دوران کودکی ملول می شوند عجله دارند که زود بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند این که سلامت شان را صرف به دست اوردن پول می کنند و بعد پولشان را خرج حغظ سلامتی می کنند این که با نگرانی نسبت به اینده زمان حال فراموش شان می شود انچنان که دیگر نه در اینده زندگی می کنند ونه در حال. این که چنان زندگی می کنند که هرگز نخواهند مرد و چنان می میرند که هرگز نخواهند مرد خداوند دستهای مرا در دست گرفتو مدتی هر دو ساکت ماندیم بعد پرسیدم... به عنوان خالق انسانها می خواهید انها چه درسهایی از زندگی را یاد بگیرند؟ خدا با لبخند پاسخ داد یاد بگرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خو کرد اما می توان محبوب دیگران شد یاد بگرند که خوب نیست که خود را با دیکران مقایسه کنند یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسی که دوستشان داریم ایجاد کنیم و سالها وقت لازم خواهد بود تا ان زخم التیام یابد یاد بگرند کسانی هستند که انها را عمیقا دوست دارند اما بلد نیستن احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران انها را ببخشند بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند و یاد بگرند که من اینجا هستم همیشه... + نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387 1:38 توسط محمد |
آنگاه که غرور کسي را له مي کني ، آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران مي کنی آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني ، آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري آنگاه که حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي ، آنگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري ، مي خواهم بدانم ، دستانت را بسوي کدام آسمان دراز مي کني تا براي خوشبختي خودت دعا کني ؟ + نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387 1:9 توسط محمد |
دیگر ملالی نیست جز نداشتنت ٬نخواستنت٬راندنت٬باختنت٬رفتنت٬نماندنت٬ با او و هزاران اوی دیگر بودنت٬بدون مکث پاسخ منفی دادنت.و عشقی نیست٬ جز عشق به چشمان ناز تا ابد روشنت. این را برایت نوشته بودم. باز هم مینویسم: « هر ستاره شبی است که از تو دورم٬آسمان چه پر ستاره است.» + نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387 15:32 توسط محمد |
یه روزی پیش می آد که احساس می کنی دلت پر ٫ احساس می کنی دلت یه نفر رو می خواد که دوستت داشته باشه ٫ یکی که وقتای ناراحتیت سرت رو بزاری رو شونه اش و تمام غصه هات از یادت بره ٬ یکی که وقتی توو چشاش نگاه می کنی احساس کنی توو این چشا همون بهشتی هست که خدا وعده داده . اون وقته که با یه سلام اون ٫ می فهمی همونیه که دنبالش می گشتی ٫ می فهمی عشق کهنه و قدیمیت که تا الان فکر می کردی خاموش شده آتیش زیر خاکستر بوده و با سلام دوباره اش ٫ دوباره شعله گرفته . وای چه حس قشنگیه اون لحظه که دوباره کنار عشق بچگیت می شینی ٫ توو چشاش نگاه می کنی و فقط خودت رو توو چشاش می بینی . نمی دونم چی بگم ولی به خدا خیلی قشنگه که بدونی اوونم اون لحظه که کنارت نشسته داره زندگی می کنه . ولی وای به اون روزی که بفهمی تموم این حرفا همش یه سراب بوده ٫ تمام اون دوستت دارما یه بازی بوده . وای به اون روزی که نگات کنه و بگه اشتباه کردم٫بگه من عاشق نبودم فقط دوستت داشتم ( در حالی که تا قبل از این هزار بار توو گوشت زمزمه کرده بوود که عاشقتم!) . بگه ببخشید که تا الان نفهمیدم !! وای به خدا خیلی سخته که توو چشات نگاه کنه و بگه که ببخشید فقط ببخشید که دلت رو کشتم . وای... وقتی یادت می آد که از تپش قلبت فهمید که چه قدر دوستش داری و رفت ٫ وقتی یادت می آد که بهش گفته بودی دوست داری نفسات با نفساش یکی بشه و باز رفت آتیش می گیری . وقتی یادت می آد که با التماس ازش خواسته بود که یه وقت نره تنهات بزاره و اونم گفته بود که تا آخر عمر پیشت می مونه دلت می خواد بمیری . وقتی یادت می آد که برای تولد ۹۰ سالگیه همدیگه با هم نقشه می کشیدین دلت می خواد به این زمونه ی لعنتی ناسزا بگی که اینجوری دل آدم رو به بازی می گیره . ما آدما خیلی پستیم ٫همه چی رو برای خودمون می خوایم . وقتی دستت رو گرفت برای این بود که می خواست تنها نباشه ٬ واسه این بود که می خواست برای راهش یه همسفر داشته باشه . حالا هم که دستت رو ول کرد و قلبت رو له ٫ برای اینه که دیگه بهت احتیاج نداره ٫ براش هم مهم نیست که تو فقط به حرفاش اعتماد کردی و به پشتوانه ی حرفای قشنگش عزیز ترین چیزت رو بهش دادی . حالا هم که دلت براش کوچک ترین ارزشی نداره اون و گم کرده !!! خیلی سخته که طرفت همه چی رو زیر پاش بزاره و بگه تو یه عمر وقت داری واسه زندگی کردن می تونی بهترین زندگی رو داشته باشی . ولی هیچ وقت با خودش نمی گه که من دلش رو له کردم دیگه با کدوم دل زندگی کنه ؟ آخه ما آدما چه حقی داریم که زندگی یه آدم رو خراب کنیم ؟ چه حقی داریم که اون رو به بازی بگیریم؟آخه چرا توئون اشتباهات دیگران رو یکی دیگه با شکسته شدنش باید پس بده ؟ آخه چه جوری راضی می شیم برای بالا رفتنمون پامون رو بزاریم رو یکی دیگه و اوج بگیریم ؟ مطمئن باش که خدا اونقدر بزرگه که نمی زاره ریاد اوج بگیره بلاخره به روزی از اون بالا می اندازتش زمین ٫ بلاخره یه روزی اشکایی که شب تا صبح ریختی دامنش رو می گیره . فکر نکن که دنیا دار مکافات نیست . هیچ کس به اون این حق رو نداده که زندگی یه آدم رو ازش بگیره ولی حالا که گرفت مجازاتش رو هم توو همین دنیا می بینه . ولی چه فایده داره : "تو دیگه برای من دل نمی شی..." بازم تیرش به چشم خودت می ره ٫ آخه اون یه روزی تموم زندگیت بود اگه اتفاقی براش بیوفته باز تو اولین کسی هستی که از ناراحتی دق می کنی. این چیزا دل تو رو آروم نمی کنه . از ما که گذشت اما تویی که داری این رو می خونی ! هیچ وقت راضی نشو به خاطر خودت با کسی اینجوری بازی کنه . هیچ وقت راضی نشو اون رو بکنی عروسک خودت و هر وقت ازش خسته شدی ببوسیش بزاریش کنار. اینارو گفتم که شاید دوباره بشه به "دوستت دارم" ارزش داد . تور و خدا تا وقتی مطمئن نشدی که کسی رو می خوای دستش رو نگیر و با خودت به جاده نبر چون اگه عاشق واقعی نباشی و بشی رفیق نیمه راه و وسط راه دستش رو ول کنی اون دیگه تنهایی و بی دل نمی توننه راهش رو پیدا کنه و تا ابد گم میشه... + نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387 13:24 توسط محمد |
+ نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387 15:28 توسط محمد |
من دخترکی ام که با سبدی ازجنس تجربه درجنگل زندگی گام می نهد وتمشک های شوق و حسرت را باخارهای تیزشان می چیند تا مبادا کسی که دوستش دارد پس از اوبه هوای چیدن تمشک گرفتارخارهای تیزتقدیر شودامادخترک خوب می داند چه کسی را می شود دوست داشت و وای بر روزگاری که سقف اعتماد دخترک را سنگ حادثه ی یک بی وفایی بر سر رویاهای کالش اوار کند,برای انکه اول ببازی و سپس بسازی فرصت نیست,تنها برای شناختن و ساختن اندک فرصتی باقیست... + نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387 23:14 توسط محمد |
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 23:50 توسط محمد |
bogzar be eshgh vagozaram khod ra chon abr be badha separam khod ra bogzar k pishe cheshmhayat 1shab benshinamo yekriz bebaram khod ra.. + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 23:49 توسط محمد |
ziba salam!digar na khate ghahveE mande k ruye fenjane fale mano to nayoftade bashad o na shere hafezi k dar javabe niyate badhayeman darnayamade bashad.gahi delam mikhad beduni halam che juriye ama bedun k man hamishe haletro midunam.[گل][قلب] + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 23:28 توسط محمد |
روزی یک مرد ثروتمند ، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند ، چقدر فقیر هستند. آنها یک روز یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند. در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید : نظرت درباره مسافرتمان چه بود؟ پسر پاسخ داد: عالی بود پدر … پدر پرسید: آیا به زندگی آنها توجه کردی؟ پسر پاسخ داد: فکر کنم. پدر پرسید : چه چیز از این سفر یاد گرفتی؟ پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت : فهمیدم که ما در خانه ، یک سگ داریم و آنها ۴ تا . ما در حیاط مان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی نهایت است. در پایان حرف های پسر زبان مرد بند آمده بود ، پسر اضافه کرد: متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعا چقدر فقیر هستیم… + نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387 22:53 توسط محمد |
هر روز آه جانسوز پنجره روزهاي گذشته را باز گو مي گويد.
در آن سوي افق آنجا كه صداهايمان طنين هزار آهنگ خاطراتمان را بازگو مي گويد تو را در كنج قلبم و در اعماق وجودم جستجو مي كنم تا شايد تقدير بار ديگر ما را در كنار هم قرار دهد ولي افسوس ... سالها مي گذرد و روز ها مي گذرد و هر روز تنها تر از ديروز به سرنوشت خويش نفرين مي كنم كاخ ارزوهايم در زير هزاران هزار خروار اندوه مدفون شده و چشم هاي تو تنها دليل ماندن در اين خراب آباد است. + نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387 23:36 توسط محمد |
————————— اس ام اس زیبا ————————— اس ام اس از اشتباهات دیگران درس بیاموزیم، چون زندگی آنقدر طولانی نیست تا همه آنها را خودمان تجربه کنیم ای خدای بزرگ به من کمک کن تا وقتی می خواهم درباره راه رفتن کسی قضاوت کنم، کمی با کفش های او راه بروم. اگر هر روز راهت را عوض کنی ، هرگز به مقصد نخواهی رسید + نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387 0:40 توسط محمد |
من از قصه زندگی ام نمی ترسم + نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387 0:26 توسط محمد |
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387 2:3 توسط محمد |
گر كلمه دوستت دارم قيام عليه بندهای ميان من و توست…
اگر كلمه دوستت دارم نمايشگر عشق خدايی من نسبت به توست… اگر كلمه دوستت دارم راضی كننده و تسكين دهنده قلب هاست… اگر كلمه دوستت دارم پايان همه جدايی هاست… اگر كلمه دوستت دارم نشانگر اشتياق راستين من نسبت به توست… اگر كلمه دوستت دارم كليد زندان من و توست… پس با تمام وجود فرياد ميزنم دوستت دارم. + نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387 1:48 توسط محمد |
ای عشق واقعی چگونه ستایشت کنم در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است. چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری است. بگذار نامت را تکرار کنم. نامت زیباست ، دل نشین است. چه داشته ای که این گونه مرا طلسم کرده ای. من این گونه نبودم ، تو عشق را با من آشنا کردی. تو هوای دلم را با طراوت کردی. زمانی که با تو هستم به آسمان بی کران پرواز می کنم. + نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387 1:29 توسط محمد |
|
|||||||||||